‏نمایش پست‌ها با برچسب 209. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 209. نمایش همه پست‌ها

مجید توکلی قد خم نکرد و در خانه اش بازداشت شد

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه


گیرم که می زنید


گیرم که می برید


گیرم که می کشید


با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید


آخرین باری که مجید را دیدم، روز 30 اردیبهشت بود، در سلولش در بند 240 تنها نشسته بود و زندان بان لطف کرد، اجازه داد پنجره سلول باز شود و با هم خداحافظی کنیم. وقتی برای اولین بار مسئول پخش چایی شده بود، باور نمی کردم مجید و احمد باشند که به انفرادی های 240 آورده شدند، زمانی که بازداشت می شدم، هنوز می دانستم که در انفرادی 209 هستند. در این مدت هر از چند گاهی که زندان بان دیرتر از مجید حرکت می کرد، یا به بهانه چای یا غذای اضافه بیشتر با هم حرف می زدیم. روحیه اش از منی که تازه بازداشت شده بودم، خیلی بهتر بود، سرحال و بشاش، آن قدرسرحال بود که به ما هم روحیه می داد.


وقتی آزاد شد، مستقیم به پلی تکنیک رفت و در جمع دانشجویان همراه با مهدی کروبی حاضر شد. به پلی تکنیک رفت که بگوید خانه اش دانشگاه است و باید در دانشگاه باشد. دیروز هم در خانه اش بازداشت شد، تنها به این جرم که حتی اجازه ندارد روز خودش، روز دانشجو را در خانه و مامنش باشد.


می دانم که باز هم بیرون می آید و به خانه اش می رود، نه او که هیچ دانشجویی خانه خود را رها نمی کند. مجید اینک در جاییست که بارها آن را تجربه کرده و باز فریاد زده است که دانشجوست و آرمانی جز آزادی ندارد، فریاد زده که در خانه خود به امید تغییر جامعه اش ایستاده است. مجید امروز باز هم در 209 است که نزدیک به یک سال از جوانیش را به بازجو ها جواب پس داد.


ولی آقایان بازجو، نمی دانم از او چه می خواهید بپرسید، همه چیز را می دانید، نه با گروهی کار می کند نه متکی به گروهک و سازمانیست، تنها دانشجوست و همین خون دانشجویی در رگ هایش اجازه سکوت به او نمی دهند. آقای بازجو، مجید در اوج جوانی زیر سوالات شما پیر شد، پیر شد و باز زبان جز به حقیقت نگشود. راستین ایستاد و قد خم نکرد، تا فریاد بزند مرا به خانه ام باز گردانید، به دانشگاه.


بی صبرانه منتظریم، منتظریم و می دانیم که باز هم سر افراز بیرون می آیی، بیرون می آیی و فریاد می زنی که آرمانی جز آزادی نداری.


+ سورنا هاشمی و علیرضا موسوی آزاد شدند، در میان این همه خبر بد، خبری خوب بود که همه را خوشحال کرد، اما دیگر دوستانم هنوز در بندند. مهرداد بزرگ، احسان دولت شاه، فرزان رئوفی، سلمان سیما، سینا شکوهی و ... .


+ هنوز از یاد نبرده ایم که عبدالله مومنی ماه هاست به جرم شرکت در انتخابات و فراخواندن مردم به حضور در انتخابات بازداشت است


+ احمد زیدآبادی تنها به جرم فراخوانی عبدالله نوری و بعد پشتیبانی از مهدی کروبی در بند شده است

Read more...

برای علیرضا موسوی، که میهمانان تولدش، تنها بازجوها هستند

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه


 

علیرضا موسوی امروز پشت دیوارهای زندان است، در سلول های انفرادی 209، تنها هم کلامش بازجویانی هستند، که نه علیرضا حرف آن ها را می فهمد، نه آن ها حرف علیرضا را. تنها شمع تولدش، سیگار بازجوهاست که دود می شود در هوای مه آلود زندان.


علیرضا تنها برای اندیشه اش بازداشت شد، برای این که نخواست باور کند، حقیقت یافتنی نیست، جرمش این بود. جرم کمی نبود، نزدن مهر سکوت بر لباهش، لب هایی که امروز تنها باید برای جواب به بازجوها باز شود. سخنی برای گفتن ندارد آقای بازجو، حتی کیکی که سیگار شما را به جای شمع بر آن بگذارد و فوت کند، حداقل بگذارید چند کبریت برای خودش آتش بزند، و تنها ترین تولدش را فوت کند، سالی که گذشت، فکر کند، برای چه این همه خیابان ها را بالا و پایین کرد که مردم حضوری انقلابی پای صندوق های رای داشته باشند، فکر کند، که فکر کردن کاری بس زشت است که نباید در این روزگار به آن تن داد. ولی می دانم، امروز تمام دیوارها در برابرش زانو می زنند و می گریند، که ای کاش توانی برای حرکت داشتند.


علیرضا، نمی دانم در آن جا که هستی می دانی یا نه، اصلا به تولدت فکر می کنی یا نه؟ نه حرفم از پایه اشتباه است، روز تولد آدمی مهم ترین روز زندگیش است، مگر می توان فراموش کرد، می دانم در ذهنت تک تک 21 شمع کیکت را فوت می کنی، شمع هایی که تنها آتش شوق می آفرینند. شمع هایی که جرات سوزاندن فکرت را ندارند.


علیرضا، بیرون که آمدی، تولدی می گیریم، تولد رهایی از بندی و ورود به بندی دیگر. می دانم بازجو ها به تو می گویند، دیگر از امروز باید منتظر باشی تا تمام شمع های تولدت را در زندان فوت کنی، ولی این را هم خوب می دانم، که تو اگر به چهره آن ها نگاه نکنی و بخندی، در دلت خواهی خندید که هیچ دیواری پایسته نیست.


علیرضا، می دانم که به زودی از بند رهایی میابی و می آیی. پس تا آن موقع منتظرت هستیم و کس کیک تولدت را نمی برد. رقص چاقو زیباییش در برابر صاحب مجلس است، حالا که آن جایی کسی نای رقص چاقو هم ندارد.

 


علیرضای عزیز، زاد روزت خجسته.

Read more...

  © Free Blogger Templates Columnus by Ourblogtemplates.com 2008

Back to TOP