‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها

درگذشت پدر حقوق بشر ایران و بازداشت فعالان حقوق بشر

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه



دیروز پدر حقوق بشر ایران به خاک سپرده شد، چقدر دلگیر و ساده، بی هیچ آلایشی، مانند زمانی که از حصر خانگی درآمد آرام بود، ساکت و بی صدا ولی چقدر نالاقیم، نالایقیم، 20 سال در سکوت بود هیچ کس حالش نپرسید، 5 سال در حصر خانگی بود و هیچ کس فریاد بر نیاورد، این شیخ بی آلایش به خاطر جان جوانان ما در حصر است.


اما دیروز مردم باز به خیابان آمدند، آمدند و می خواستند ناراحتی خود را بیان کنند، پوزش بخواهند به خاطر این همه بی معرفتی، پوزش بخواهند به خاطر این همه فراموشی، اما منتظری آرام رفت، مانند همه رفتارهایش. اما خیلی بیشتر، می دانست که جاودانه شده است، می دانست که حالا مردم می دانند چه کسی در میان آن ها بوده و چه برای آن ها کرده. می دانست که هرچه در توان داشته کرده و گفته. بی شک تاریخ اسطوره ای دیگر به خود دید.

اما رفت و نتوانست ببیند روزی که حقوق بشر در ایران رعایت شود، نتوانست ببیند سخنانش چراغ راه آزادی کشور شده است. اما در روز دفن پدر حقوق بشر ایران بسیاری بازداشت شدند، به حبس رفتند تا به مراسم دفن او شرکت نکنند. شیوا نظرآهاری و کوهیار گودرزی دو نفر از فعالین حقوق بشر در زمان حرکت به سمت قم بازداشت شدند.


کاش می توانستیم زمان را برگردانیم، می دانم که بسیاری به دنبال سعاتی هستند که زمان را برگرداند و آن ها عذر بخواهند، پوزش بخواهند و عمل خود را تصحیح کنند.


+ محمد نوری زاد، روزنامه نگار و از منتقدین دولت و حکومت پس از انتخابات 22 خرداد در راه قم بازداشت شد.


+ احمد قابل بازداشت شد


+بسیاری از فعالین دانشجویی، حقوق بشر و منتقدین سیاسی همچنان در زندان هستند و با احکام سنگین حبس روبرو شده اند، آن ها را فراموش نکنیم، عبدالله مومنی، احمد زیدآبادی، مهرداد بزرگ، سینا شکوهی، سلمان سیما، مجید توکلی، میلاد اسدی، عباس حکیم زاده و ... .

Read more...

افزایش نگرانی نسبت به وضعیت دانشجویان دربند و برخوردهای صورت گرفته با آنان

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه


نزدیک شدن به 16 آذر و روز دانشجو، باعث شدت یافتن بازداشت فعالین دانشجویی شد. این عمل از این رو صورت گرفته بود که اعترضات دانشجویی را به کمینه خود کاهش دهد. اما با همه ی بازداشت ها که در کمتر از یک ماه به بیش از 60 مورد بازداشت بود، بیشتر دانشگاه های ایران شاهد اعتراضات گسترده در عین حال مدنی دانشجویان به وضعیت موجود بودیم.


در هفته ای که گذشت و پس از اعتراضات 16 آذر تعدادی از دانشجویان بازداشت شده در تهران و دیگر شهرها آزاد شدند و باعث افزایش امیدواری نسبت به آزادی دیگر دانشجویان شدت گرفت. از آن جمله می توان به آزادی سورنا هاشمی و علیرضا موسوی دو نفر از دانشجویان لیبرال دانشگاه های ایران اشاره کرد که بلافاصله بعد از روز دانشجو و ظاهرا بدون تشکیل پرونده آزاد شدند و پس از آن محمد صادقی و حسن اسدی زیدآبادی، دو نفر از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت، این نظریه را که دانشجویان را تنها به دلیل نزدیکی به 16 آذر بازداشت کرده بودند افزایش داد. اما پس از آزادی این 4 نفر از بند امنیتی زندان اوین، شاهد تغییر رویه ای در آزادی ها بودیم. به شکلی که پیش بینی می شد دیگر اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت و دیگر دانشجویان لیبرال بازداشت شده آزاد شوند، اما بر اساس اخبار منتشر شده و با وجود همکاری بازپرسی ویژه امنیت که متولی امور بازداشت های امنیتی و دانشجویان است، این دانشجویان و فعالین دانشجویی همچنان در زندان به سر می برند.


از جمله این دانشجویان می توان به سلمان سیما، فعال دانشجویی دانشگاه آزاد که سال گذشته نیز پس از روز 18 تیر، بیش از یک ماه را در سلول های انفرادی بند 209 گذرانده بود. همین طور دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال،مهرداد بزرگ،سینا شکوهی،البرز زاهدی،احسان دولتشاه و فرزان رئوفی که باوجود پایان یافتن بازجویی ها هم چنان در بند 209 و 240 زندان اوین به صورت انفرادی یا در سلول های 3 نفره بازداشت هستند.


این نگرانی در رابطه با اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم نیز وجود دارد. میلاد اسدی و عباس حکیم زاده، دو نفر از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در بازداشت به سر می برند و نگرانی ها نسبت به وضعیت سلامت عباس حکیم زاده که مدتی پیش از زندان آزاد شده بود رو به افزایش است. همین طور، بازداشت مجید توکلی، دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک تهران، پس از مراسم 16 آذر بازداشت شد و پس از آن رسانه های وابسته به دولت با شانتاژ خبری سعی در تخریب چهره وی داشتند.


از سوی دیگر فشار بر فعالین حقوق بشر نیز رو به افزایش است، بازداشت مهدیه گلرو، فعال دانشجویی و عضو مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران به همراه همسرش و میلاد فدایی دیگر عضو مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، بازداشت سعید کلانکی، عضو کمیته گزارش گران حقوق بشر باعث شده است که این نظریه که تنها دانشجویان را به دلیل جلوگیری از اعتراضات روز دانشجو بازداشت کرده اند، کاهش یابد و نگرانی نسبت به پرونده سازی برای این دانشجویان و دانش آموختگان افزایش.


اما این روند، نه تنها نگرانی نسبت به وضعیت دانشجویان و فعالین دربند را افزایش می دهد، بلکه با توجه به برخورد های ضد و نقیض صورت گرفته با دانشجویان و افزایش روز افزون فشار بر دانشجویان سراسر کشور از سوی کمیته های انضباطی و نهادهای امنیتی احتمال خارج شدن اعتراضات از دست فعالین با تجربه خارج شده و به سمت رادیکال شدن فضای دانشگاه ها پیش برود.


اما با همه ی این احوالات، مهم ترین مطلب در شرایط کنونی، تاکید بر وضعیت دانشجویان دربند است. بیش از 30 نفر از دانشجویان دانشگاه شیراز در بازداشت به سر می برند، تعداد زیادی از فعالین دانشجویی دانشگاه های تهران پس از 16 آذر بازداشت شده اند و اطلاع دقیقی از وضعیت آن ها در دست نیست و احتمال افزایش برخورد های خشن با دانشجویان دور از پیش بینی به نظر نمی رسد. همان طور که پیش تر نیز در اخبار منتشر شده در رابطه با سلمان سیما پس از ملاقات خانواده وی در زندان اوین، وضعیت جسمانی او بد توصیف شده است و در بازجویی ها برخورد های خشنی با او صورت گرفته است.


همین طور در رابطه با وضعیت دانشجویان لیبرال، با وجودی که مراحل بازجویی آن ها مدت هاست پایان یافته، آن ها همچنان در سلول های 3 نفره نگه داری می شوند و البرز زاهدی یکی از اعضای این گروه مطالعاتی در بند 240 هم چنان در سلول انفرادی است.


به نظر می رسد، رویه حکومت و سیستم های امنیتی، تنها از میان برداشتن منتقدین آگاه و همین طور مسالمت جو، برای به میان آوردن افراد ناآگاه، احساسی و بعضا رادیکال است، تا از این طریق بتواند فشار های خود را با رفتارهای نسنجیده گروه های کوچک، افزایش دهد و توجیه منطقی برای خشونت عریان خود بیابد.

Read more...

زخم های بدن سلمان اینک بر تن جامعه است

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه


سراپا اگر زرد و پزمرده ایم


ولی دل به پاییز نسپرده ایم


اگر دشنه ی دشمنان بر تنیم


اگر خنجر دوستان خورده ایم


گواهی بخواهید اینک گواه


همین زخم هایی که نشمرده ایم


مانند این است که تنها خبرهایی که می شنویم، از بازداشت و ارعاب است، از شکنجه دوستان و یاران دربند. دیروز خبر ضرب و شتم سلمان را شنیدم، نمی دانم، کدام قلبی می تواند، گواه چنین کاری باشد، ضرب و شتم دانشجویی، تنها به جرم این که با شما هم عقیده نیست.اینک زخم های بدن سلمان را در جای جای بدن جامعه ام می توانم ببینم. زخم هایی که مرهمی ندارند، جز پاسخ پرسش هایشان!


اما ایمان دارم که هیچ کدام از این اعمال نمی تواند مقاومت آخرین سنگر دموکراسی خواهی را ویران کند، دانشگاه و دانشجویان اثبات کرده اند، مهم ترین و موثر ترین عامل در تحول جامعه هستند، و هم اکنون که مردم از موضع قبول بی چون و چرای حرف ها، به پرسش گری رسیده اند، بی شک دانشگاه نیز با بازداشت فرزندانش ساکت نمی شود. قطع صدای هر یک از نخبگان کشور برابر است با ده فریاد نو که بر خواسته اند.


امروز هم خبر بازداشت ها داغ بود، نمی دانم تا کی باید این خبرها را بشنویم و بخوانیم و بنویسیم، اما می دانم،روح پرسش گری که اینک در میان مردم است، از از بین نمی رود. مساله ای که سال ها تمامیت خواهان از انتقال آن به بیرون از دانشگاه بیم داشتند امروز محقق شده است. چیزی تا 16 آذر نمانده است و به نظر می رسد این فشارها تنها برای جلوگیری از فعالیت هر چه بیشتر دانشجویان است که بی شک بی نتیجه است.


+ خبر ملاقات سلمان سیما با خانواده خود و توضیحات وی در رابطه با ضرب و شتمش در بازجویی


+ مهدیه گلرو و همسرش وحید لعلی پور بازداشت شدند


+ محمد یوسف رشیدی فعال دانشجویی دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شد


+ فواد شمس فعال دانشجویی دانشگاه تهران بازداشت شد


+ دوستانم، سورنا هاشمی، سینا شکوهی، علیرضا موسوی، مهرداد بزرگ، حسن اسدی زید آبادی،محمد صادقی،میلاد اسدی،فرزان رئوفی، احسان دولتشاه در بازداشت هستند.


+ عبدالله مومنی و احمد زید آبادی را از یاد نبریم

Read more...

برای علیرضا موسوی، که میهمانان تولدش، تنها بازجوها هستند

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه


 

علیرضا موسوی امروز پشت دیوارهای زندان است، در سلول های انفرادی 209، تنها هم کلامش بازجویانی هستند، که نه علیرضا حرف آن ها را می فهمد، نه آن ها حرف علیرضا را. تنها شمع تولدش، سیگار بازجوهاست که دود می شود در هوای مه آلود زندان.


علیرضا تنها برای اندیشه اش بازداشت شد، برای این که نخواست باور کند، حقیقت یافتنی نیست، جرمش این بود. جرم کمی نبود، نزدن مهر سکوت بر لباهش، لب هایی که امروز تنها باید برای جواب به بازجوها باز شود. سخنی برای گفتن ندارد آقای بازجو، حتی کیکی که سیگار شما را به جای شمع بر آن بگذارد و فوت کند، حداقل بگذارید چند کبریت برای خودش آتش بزند، و تنها ترین تولدش را فوت کند، سالی که گذشت، فکر کند، برای چه این همه خیابان ها را بالا و پایین کرد که مردم حضوری انقلابی پای صندوق های رای داشته باشند، فکر کند، که فکر کردن کاری بس زشت است که نباید در این روزگار به آن تن داد. ولی می دانم، امروز تمام دیوارها در برابرش زانو می زنند و می گریند، که ای کاش توانی برای حرکت داشتند.


علیرضا، نمی دانم در آن جا که هستی می دانی یا نه، اصلا به تولدت فکر می کنی یا نه؟ نه حرفم از پایه اشتباه است، روز تولد آدمی مهم ترین روز زندگیش است، مگر می توان فراموش کرد، می دانم در ذهنت تک تک 21 شمع کیکت را فوت می کنی، شمع هایی که تنها آتش شوق می آفرینند. شمع هایی که جرات سوزاندن فکرت را ندارند.


علیرضا، بیرون که آمدی، تولدی می گیریم، تولد رهایی از بندی و ورود به بندی دیگر. می دانم بازجو ها به تو می گویند، دیگر از امروز باید منتظر باشی تا تمام شمع های تولدت را در زندان فوت کنی، ولی این را هم خوب می دانم، که تو اگر به چهره آن ها نگاه نکنی و بخندی، در دلت خواهی خندید که هیچ دیواری پایسته نیست.


علیرضا، می دانم که به زودی از بند رهایی میابی و می آیی. پس تا آن موقع منتظرت هستیم و کس کیک تولدت را نمی برد. رقص چاقو زیباییش در برابر صاحب مجلس است، حالا که آن جایی کسی نای رقص چاقو هم ندارد.

 


علیرضای عزیز، زاد روزت خجسته.

Read more...

آقای بازجو، دوستان من آزاد می شوند، ولی تو همچنان در زندان می مانی

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

 هنوز در تب و تاب بازداشت سلمان سیما و محمد صادقی و حسن اسدی بودم و داشتم نامه ای برای دوستان دربندم می نوشتم، از بازداشت سلمان، که مریض بود و با همه دردسر هایش و درس نیمه کاره اش، هیچ گاه زمین نمی نشست، از محمد که در اوج عصبانیت هم شعر می خواند و از حسن که هیچ گاه خنده از لبانش دور نمی شد. داشتم می نوشتم برای خودشان که دلتنگشانیم، برای بازجوهایشان که باور کنند جرمی جز دادخواهی نداشته اند و برای خانواده شان که بدانند دوستانمان را فراموش نمی کنیم. اما هنوز نیمه کاره بود و زمان می برد تا کامل شود.


حدود ساعت 8 شب یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت، فکر می کند سورنا بازداشت شده، ببینم می توانم خبری از او بگیرم یا نه، با چند تلفن و چند خبر نصف و نیمه اطمینان پیدا کردم که بازداشت شده، سعی کردم فکر نکنم چه افراد دیگری بازداشت شده اند، ولی مگر می شد، بعد از چند ساعت مطمئن شدم، که مهرداد و علیرضا و سینا و البرز و ... هم بازداشت شده اند. خبر بد بود با اعلام خطر، اعلام خطری برای بازداشت دیگر دوستان. دیگر از آن ساعت از هر تلفنی می ترسیدم، لرزم می گرفت، فاجعه بزرگ تر از آنی است که بتوان باور کرد. پیش از آن هم که خبر بازداشت عباس حکیم زاده. اینقدر اسم زیاد است که می ترسم نام کسی از قلم بیافتد. به یاد مادر و پدر عباس می افتم، که روزها و ساعت ها پشت در اتاق بازپرس ویژه امنیت می نشستند منتظر دیدار با حداد و سبحانی و من که هر روز برای پیگیری پرونده ام به آن جا می رفتم، تنها می توانستم بگویم، آزاد می شود، نگران نباشید، حرفی که با زدنش خودم هم از خودم بدم می آمد چیز دیگری برای گفتن نداشتم.


حالا دوستانم باز بازداشت شده اند، زبانم از بیان قاصر است، نمی دانم چه کاری می توانم بکنم، چه باید بگویم، کجا بروم، گیجه ای که سرم را به درد می آورد. اما برای دوستانم می نویسم، برای دوستانی که نمی دانم چقدر باید منتظر بمانم، چقدر باید این سوی دیوارهای اوین بنشینم، چقدر باید چشم به در باشم و منتظر خبر که شاید زودتر آزاد شوند. اما می دانم، زندان برای همیشه نیست؛ آزاد می شوند و رها، ولی آقای بازجو، شما باز همان جا هستید، بی هیچ تفاوتی، شاید آدم ها فرق کنند ولی همه یک چیز می گویند، می گویند، "انسانم آرزوست" آرزویی که شما آن را سلاخی می کنید، سلاخی می کنید که شاید ذهن ها را بشویید و افکارشان را پاره کنید، اما خوب می دانید، همیشه شما آن سوی دیوار هستید و دوستان ما، حتی در آن چهاردیوار آزاد و رهایند، فکر می کنند و می اندیشند. جرمشان همین است، پس با آن ها حرف بزن، بپرس شاید یادت بیاید، از همین جنسی، از همین خون و آب خاک، تنها فرقت این است که نمی خواهی باور کنی انسان آزاد زاده شده و به بهای آزادی از بهشت رانده، پس آزاد باش، زندان آنقدر سخت تر از رانده شدن از بهشت نیست. دوستان ما روزی آزاد می شوند، از بند رها می شوند و به این سوی دیوار می آیند، ولی به این فکر کن، که هم چنان تو باید آن سوی دیوار بمانی و سوالات تکراریت را مرور کنی.


+ شاید تنها خبر خوب امروز انتقال عبدالله مومنی به بند عمومی باشه! چقدر دلتنگشم

 

+ بازداشت گسترده فعالین دانشجویی لیبرال در تهران، مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

Read more...

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم/ نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه


روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از 22 خرداد و  در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش  (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم

+وبلاگی برای آزادی علی پیرحسینلو

Read more...

برای شبنم، با آن نگاه های ساده و صدای بی آلایش

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

امروز نامه ای که شبنم مددزاده از زندان نوشته بود را خواندم، بعد از نمی دانم، زمانی که بخواهی روزها را محاسبه کنی می فهمی که چقدر گذشته است، از آخرین باری که صدایش را شنیدی، صدایی ساده و صمیمی. می خواهم نامه ای برایش بنویسم، می دانم که دل ها از هر دیوار و سیم خارداری رد می شوند، بر عکس بهار که از دیوارها و سیم های خاردار اوین هرگز رد نمی شوند.

سلام

بیش از 7 ماه است که در زندانی، فکر کردن به 7 ماه ندیدن غروب و باران، روحم را به لرزه می اندازد، نمی دانم آن بازجوها با چه قلبی توانسته اند هفت ماه طلوع و غروب را از تو بگیرند، شاید با همان استدلالی که 7 ماه است از میز و نیمک به مدرسه عشق فرستادندت.

در نامه ات نوشتی روی دیوارها هزارای عاشق نوشته بودند، یکی را خیلی دوست داشتم، اندکی صبر سحر نزدیک است، وقتی که قاضی این جمله را از ابتدای یکی از نوشته هایم در وبلاگ برداشته بود و با غضب فریاد کشید، با نظام مخالفی را به یاد  آوردم، آقای قاضی، آقای بازجو، آقای کارشناسی  که قرار است باز وبلاگم را بخوانی و این جملات را واکاوی کنی که من علیه "نظام مقدس" اقدامی کرده ام، این جا را با شما هستم، نه من نه هیچ یک از دوستانم نه علیه نظام کاری کرده ایم، نه قصد داریم کاری بکنیم، این ها تنها درد دل هایست که می گوییم، شاید به گوشتان برسد و تکانی بخورید. این را برای شبنم می نویسم، که سحرش همان آزادیش از بند و دیوارهای بلند است، برای شبنم که کلاس هایش را انفرادی برگزار می کند، که خودش شاگرد و دلش استاد است. برای شبنم که بی صبرانه منتظر دیدن طلوع خورشید و غروبش است.

شبنم، واقعیت دارد، گرچه شب تاریک است، اندکی صبر سحر نزدیک است. هر چقدر هم که دیوارها بلند باشند و هر چه دور آن را سیم خاردار بپوشانند، باز دل توست که بی هیچ وثیقه ای بیرون می آید، بیرون می آید و فریاد می زند، روحم را چه می کنید، ذهنم را چه می کنید، من از تمام دیوارهای شما رد می شوم، بی هیچ اجازه ای، بی هیچ وثیقه ای.

یاوه نیست، ذهن و دل هیچ کس را نمی توانند به بند کنند. نامه ات این را می گفت، فریاد می زد و شعر وار بر دل می نشست. می دانم که به زودی بر خواهی گشت، حتی اگر تمام دیوارها تا آسمان بلند شوند و تمام درها را ببند، بازمی آیی و زیر باران، ریزش برگ ها را می بینی و دلت از این همه خزان می گیرد.

بی صبرانه منتظر آزادیت هستیم، همه ی ما، و فراموش نکن، که هیچ گاه دیوارها باعث فراموش شدنت نمی شوند.

+ پی نوشت: دوستان بسیاری پشت دیوارها هستند و منتظر آزادیشان هستیم، عبدالله مومنی، احمد زیدآبادی، مجید دری.

+ لینک نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

+ لینک بالاترین

Read more...

برای ع.م فرزند صادق جنبش دموکراسی خواهی

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

برای پیگیری وضعیت تحصیلم به دانشگاه رفته بودم که تلفنم زنگ زد، کسی از پشت تلفن با شعف تمام گفت: "عبدالله اعتراف کرده، آوردنش تلوزیون، حالش خوبه!!!"

تلفن کوتاه بود، چون مشخص بود افراد دیگری هم هستند که باید با خبر شوند. اما این همه شادی به خاطر اعترافات عبدالله نبود، به خاطر این بود که پس از چندین هفته بی خبری و نگرانی، همه عبدالله را دیدند، سالم بود، خودش بود. حالا هرچیزی را هم اعتراف کرده باشد، مگر بیش از اعتراف کوپرنیک است، گفت من بگویم زمین به دور خورشید نمی چرخد!!! ولی می چرخد.

این خبر را به هر کسی می رسیدم بازگو می کردم، با شعف و شادی تمام با خنده و گشاده رویی و تنها جوابی که می شندیم این بود، پس حالش خوب است. مهم این است که زنده است، هیچ چیز دیگر اهمیتی ندارد.

رجوع کردم به اولین دادگاه برگزار شده، یادم می آید در خانه با عده ای از دوستان اولین اعترافات زندانیان را دیدیم، اولین نفر محمدعلی ابطحی بود، به جز چند نفر همه ناراحت شدند و آرمان ها و پیش بینی های خود را بر باد رفته می دیدند و هر چقدر هم که من یا دیگران دلیل می آوردیم که زیر فشارممکن است انسان هر حرفی بزند، به گوش کسی فرو نمی رفت. اما حالا که تنها یک ماه و اندی از شروع این دادگاه های مضحک می گذرد، همه تنها از دیدن دوستانشان در صفحه تلوزیون خوش حال می شوند که آن ها زنده اند.

خیلی پیش از این می خواستم بنویسم، اما نمی دانستم چه بنویسم، مگر بازجوها عبدالله را نمی شناسند، مگر نمی د انند چقدر دل نازک است، مگر نمی دانند چقدر ساده و صمیمیست! ولی شاید آن هایی که عبدالله را شکنجه کرده اند قلبی ندارند که از دیدن چهره ی عبدالله بگیرد.

به هر رو، خوش حالم که عبدالله اعتراف کرد، دروغ گفت و همه را از نگرانی در آورد.

+ امیدوارم دوستان دیگرم را هم در تلویزیون ببینم تا حداقل بدانیم که زنده هستند، نفس می کشند. شیوا نظر آهاری، احمد زیدآبادی، مجید دری.

Read more...

خبر کوتاه بود! امیدرضا میرصیاف در زندان جان باخت!

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه


گیرم که می زنی

گیرم که می بری

گیرم که می کشی

با رویش ناگذیر جوانه ها چه می کنی؟؟؟(احمد شاملو)

امید رضا میر صیافی جان باخت، آنقدر خبر پشت تلفن کوتاه و مختصر بود که نمی توانستم باور کنم. در تاکسی بودم و مسیر هفت تیر تا میدان ولی عصر را هزار بار در ذهنم طی کردم و در واقعیت تنها یک بار آن هم نه پیاده که با تاکسی خیابان را طی کرده بودم.

تلفن از زندان بود، شماره دکتر دادخواه را به عمویم که او هم در زندان است دادم و مجبور شدم دوباره خودم را به دفتر آقای دادخواه برسانم، همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که هنوز هم برایم باورش سخت است. امیدرضا میرصیافی جان باخت! با تلفن که حرف می زدم فکر کردم همچنان مسئله خودکشی اوست و خطر رفع شده است و وی هم اکنون از حال مساعدی برخوداراست، حتما شماره آقای دادخواه را می خواهند که اقدامات بعدی جهت خروج وی از زندان را انجام دهند. چهار شنبه بعد از دادگاهمان امیدرضا با آقای دادخواه تماس گرفت و گفت، گفته اند وثیقه بیاورم که آزادم کنند! در ماشین بعد از آن همه شادی از خوب بودن دادگاهمان خوش حال تر شدیم. اما امروز آنقدر خبر غیر منتظره بود که هنوز فکر کردن به آن روح و جانم را می آزارد.

همه تنها گریه می کردند. شاید دیدن چهره ی برافروخته و گریان آقای دادخواه عمق فاجعه را بیان می کرد، راه می رفت و داد می زد و گریه می کرد و شاهد می آورد که به چه جرمی جوانی اکنون میان ما نیست. حالا روزگار آن قدر تلخ شده است که یادمان رفته عید است.

برنامه داشتیم فردا جلوی در اوین فاصله ها را برداریم و با هفت سین میان خودمان و دوستان دربندمان رخنه ای بگشاییم این دیوار های ستبر را. اما دیگر چه عیدی، عیدیمان را خیلی زودتر از عید گرفتیم. امیرحشمت ساران عیدی کمی نبود، نمی دانم چرا این همه اصرار دارند مرتب عیدی به ما دهند، نمی دانم تا کی باید به دیوار ها مشت بکوبیم و از خفقانی که روحمان را هم خفه می کند بنالیم.

تلفن پشت تلفن، خبر آنقدر غیر منتظره بود که همه بعد از تلفن اول باز تلفن می زدند می گفتند چقدر مطمئنی، بگو شوخی خوبی نکرده ای. اما واقعیت داشت، آن طرف تر پشت تلفن از زندان هم اینگونه بود، شاید هیچ کس نمی خواست و نمی خواهد باور کند.

در طول مسیر از دفتر آقای دادخواه تا خانه فقط به این فکر می کردم که خانواده اش چه می کنند. کسی زنگ زد و از حال امید رضا پرسید، اما در خانه هیچ کس حتی فکرش را نمی کرد حالش خوب نباشد.

شب شد، تیره و تاریک و سیاه، با خانه اشان که تماس گرفتیم، هر چقدر به برادرش گفتیم، هر چقدر گریه ما را دید شاید نمی خواست باور کند. اما وقتی فهمید از خانه بیرون زد، حالا نمی دانم در کدام خیابان چگونه راه می رود که مبادا پدر و مادرش چیزی بفهمند.

خبر کوتاه بود، خیلی کوتاه، آنقدر که باورش سخت است. حالا او از میان ما رفته، نمی دانم قیمت جان آدمی چقدر می تواند بی ارزش باشد، نمی دانم چگونه می توان این همه آدمی را ارزان شمرد. اما ارزان می شمارند، جان می گیرند!

هرگز از مرگ نهراسیده ام،

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

باری هراس من

از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن از آزادی آدمی

افزون باشد(احمد شاملو)

29 اسفند 1387

تهران ساعت 2 بامداد

Read more...

  © Free Blogger Templates Columnus by Ourblogtemplates.com 2008

Back to TOP